
تا نفس دارم مینویسم و اینجا را رها نمیکنمحتی اگر آدم نماها پیام و حرف نامربوط بزنند...چه روزهای عجیبی بود 10 تا 22 مردادسرگیجه های رسیدن به تهران در داروخانه ی قلب تو درمان شدند و آزمونهای سخت را طی کردم.چقدر خوک سگ و الاغ دیدیم تا سرپناهی پیدا کردیمدادگاه را بدون حضور رهای برگزار کردم ومنتظر جوابش هستم حتما بعدش اعاده حیثیتو برنده شدن منخانه ای زیبا در خیابانی زیبا و مردی که قلبش همراه من است و فهمیدم که عشق معجزه ه استخدایا به اندازه همه ی ذرات هستی ازت سپاسگزارم که مرا با یکی از بندگان بزرگت ...
ادامه مطلب
امروز صبح خواب درس دادن با علاقه آنی رو میدیدم و فهمیدم که دیگه وقتشه به نیلوفر پیام بدمو تمام شد به گفته خودش آنی نمیخواد و فقط گروه خودشون یعنی راضیه، نيلو، الهه میرن ارمنستان... حس خوبی نیست اما تکلیف و راهم مشخص شده است و حسم میگوید تمام شده است... سه چهار شبه پژوهشگاه میخوابم... عجب... خودمم باورم نمیشه چرا اینجوریه... فردا خواهرش میره و من هم مطمئن میرم... بعدا حالشو میفهممو من به لیلا و مینا بدهی هام رو پرداخت خواهم کرد... همچنان در حال خواندن دکترا، من رتبه ای تک رقمی میارم... و یکی از د...
ادامه مطلب
شرایط فراهم شدن کسیکه دوسال پیش ازش خوشم اومده بود امیر آهنگسازی که کتاب خوندن رو دوست داشت و منم با کلی صحبت کردن باعث شدم بگه همو ببینیمxa0 خلاصه نشد هموببینیم اما این هفته احتمالا فرداشب مشخص میشه که همو ببینیم.. چه حس عجیبی که باز هم بعداز5سال یکنفر رو بخواهی و احساساتت رو به خروش بیاره البته شایدم حس منه فقط... دیدارهمه چیز رو مشخص میکنه این روزها عجیب دلم عشق میخواهد رفتم کلیسای حضرت مریم و کلی دعاکردم و کمک خواستم..xa0 دختره آرزو توی نمازخونه خیلی از خدا گفت و دلم رو روشن کرد...xa0 امیدو...
ادامه مطلب