دیشب بخاطر صد هزارتومن دیگه باهاش قهر کردم و تموم کردم، این اواخر دعواهای پایان ناپذیری داریم... نوید خوبی نیست... مسائل حل نشده... میخواد اونی بشم که میخواد... منم سرسخت...
مینا جواب نداد... نفسم بالا نمیاد... یک دنیا بغضم... چقدر سخت میگذره سادگی کردم خودمو کوچیک کردم
میخوام اعتراف کنم بخاطر موقعیت آلمان اومدم ساختم کنار اومدم حرفهاشون قبول کردم جهان رو از منظر یک مذهبی دیدم خواستم آغوش و امنیت رو تجربه کنم... خودم باشم نه کمی جمع رو یاد بگیرم نوازش بشوم محبت ببینم....
دو سال ونیم کردم و نشد نخواست راه ما تنگ شده
دستاورد خاصی نداشتم.... جای خانواده نداشته ام و ده سال تنهایی در تهران رو پرکرد وحالا...
معلوم نیست برگردم تهران
معلوم نیست که دکترا قبول بشوم
معلوم نیست که کارشناسی قبول بشوم...
خانواده پوکیده
فقر
جامعه ای سرخورده
چرا باید این آدم آنقدر پول داشته باشه و من سگ دو بزنم....
کاش میشد خونه آلمانش، پس اندازش فقط همینا مال من بود
کافی بود....
زندگی اینجوری نشونت میده
هر چقدر صبر کنی... تحمل کنی... کنار بیای... راه اینجوری میشه... با کله برگشتم خیابونهههه عبدی نژاده خیابونهههه سونزدههه آاذر...
هی روزگار
چقدر کم کاری کردم؟!
من الان باید آلمان بودم نه اینجا پس از 12 سال....
راهی جز جدایی نیست
نمیدونم قدرتشو دارم یا نه....
من بینظرم.......ما را در سایت من بینظرم.... دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 9