
امروز صبح خواب درس دادن با علاقه آنی رو میدیدم و فهمیدم که دیگه وقتشه به نیلوفر پیام بدمو تمام شد به گفته خودش آنی نمیخواد و فقط گروه خودشون یعنی راضیه، نيلو، الهه میرن ارمنستان... حس خوبی نیست اما تکلیف و راهم مشخص شده است و حسم میگوید تمام شده است... سه چهار شبه پژوهشگاه میخوابم... عجب... خودمم باورم نمیشه چرا اینجوریه... فردا خواهرش میره و من هم مطمئن میرم... بعدا حالشو میفهممو من به لیلا و مینا بدهی هام رو پرداخت خواهم کرد... همچنان در حال خواندن دکترا، من رتبه ای تک رقمی میارم... و یکی از د...
ادامه مطلب
بچه ها خودشون رو برای این سفر آماده میکنند...و من تجربه پارسال رو که اون همه سردی رو میبینم، دلزده میشممیخوام جایی برم مثل فرهنگنامه که حالم خوب باشه بخندم بگم و آزاد یاد بگیرم....نمیدونمنمیدونمنمیدونمفقط دلم میگه جایی که سرد تلخه نروبا هیچکدوم از این افراد هم نمیتونی ارتباط برقرار کنیتو پایه رو یاد گرفتیتو کنار اومدی و پارسال اون همه سخت گذشتالان هم نمیخوای شغل آینده ات باشه برای بچه هات خوبهاما برای کارت در حد آشنایی با افرادی که میخوای باهاشون کار کنی و ادامه اش مطالعه خودت هست...با آنی و اون...
ادامه مطلب
باید از راموشت کنم...هی میخوام حالمو خوب کنمفراموشش کنممیاد جلوم و میره حالمو خوب و بد میکنهتمومش کنم شیرینی میکنه میگم نهبرمیگردم،حال بدمو میگم باهام نامهربونی میکنه،میره....قلبم گریان استرهایش کنم غ...
ادامه مطلب