باید از راموشت کنم...
هی میخوام حالمو خوب کنم
فراموشش کنم
میاد جلوم و میره حالمو خوب و بد میکنه
تمومش کنم شیرینی میکنه میگم نه
برمیگردم،حال بدمو میگم باهام نامهربونی میکنه،میره....
قلبم گریان است
رهایش کنم غمگینم
رهایش نکنم در میان برزخم
بهش میگویم
او معنی دردهایم را نمیداند او بدنبال با من بودن نیست...
آشفته حالی ام اینگونه است
فرار فرار فرار....
میروم از آغوشت
دیگر آن گرما را نداری...
دیگر مرا نمیخواهی...
این دروغ مرا رها می کند...
از بند تو...
تو که کاری برای باهم بودنمان نمیکنی
من وتو آینده ای نداریم.....
مثل همیشه باید خودم با مسایلم روبرو شوم..
فردا شب می گویم میخواهم برگردم خونه...
بیاجمعه آخرین بار همو ببینیم...
ما را در سایت من بینظرم.... دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 130