امروز کلی با خدا حرف زدم
گریه کردم
راه طلبیدم که چه کنم
به جایی رفتم که 17 سال پیش آرزوهایم رو به او میگفتم!
شبانه روزی غروب آفتاب و رفتن به آلمان
جای من اینجا نیست و تلاش کردم که برم اول رفتم تهران و 11 سال تنها ماندم
باز هم با امید تلاش کردم، با عشق آشنا شدم که تمام تلخی ها را شست و به من التیام بخشید
اما حالا باز به نقطه صفر رسیدم.. به 17 سال قبل برگشتم
و آنچه خدا در دلم گذاشته را بررسی کردم
باخدا حرف زدم التماس کردم نوشتم فایل صوتی گوش دادم خدا را قسم دادم با مشاوره حرف زدم و راههایی را بررسی کردم که با او بمانم یا بروم
از شدت گریه سردرد گرفتم خوابم برد و حال باز بیدارم
داری ریسک بزرگی میکنی با او ازدواج میکنی معصومه!
چقدر این ندای درونی، عجیب بود و مرا از خواب بیدار کرد
دوست دارم این کابوسها تمام شوند و ما دوباره کنار هم باشیم.. داریم شبیه غریبه ها میشویم سرد سرد..
چطوری تونستی 30 سال تنها زندگی کنی...
من هم کم کم دارم میفهمم که آدم ازدواج نیستم با این حجم از افسردگی در من مانده... تلخیهای... ناکامیهای... بی انرژی هایم..
به کجای این شب سیاه بیاویزم قبای خویش را...
چه سودی داره حرف زدن با تو.. اگر قبول کنی چقدر عجیبه
اگر نکنی باز هم عجیبتر...
من وارد افسردگی میشوم... تنهایی بی کسی و میدانم له میشوم و دیگر هیچوقت کسی را قبول نخواهم کرد...
خدایا همه چیز رو به خودت سپردم
چقدر میترسم و بايد با این ترس روبه رو شوم
من خیلی مایه گذاشتم و خواستم تو را نگه بدارم.. حال تو تلاشی بکن..
کاش بدانی که چقدر قلبم فشرده شده است
و پاییز را زودتر نگیری..
من بینظرم.......ما را در سایت من بینظرم.... دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 81