وکیلی که می گرید...

خرید بک لینک

وکیلی که می گرید...

و سفر تمام شد بسوی خانهده مرداد تا بیست و یکم شهریورماهآزمون استخدامی آموزش و پرورش را دادمخانه پیداکردیمدادگاه رفتیمفرش خریدیمدعوا کردیمعشق ورزیدیمبیشتر و عمیقتر فهمیدیم مال هم هستیملباس عقد و مانتو نامزدی تهیه کردمکلی لباس خریدمو همه چیز را برای ازدواج آماده کردیمچهره ی خندان، بازیگوشی کودکانه، شیطونی و تلاش برای بهبود همه چیز ما را کنار هم مصممتر قرار دادزیبایی ها را دیدیم و کنار هم قرار گرفتیم...بحث ما بر سر مهریه استفکرمیکنم بیشتر از یکسال به بازنشستگی اش مانده باشدمنم اگر زبان آلمانی را بخوانم وتستداف قبول بشم بهانه ای برای آلمان نرفتن نداریم..تصمیم گرفتم 6 ماه آینده بیشتر سرم در کتاب باشدو برای آزمون آماده باشمروی خودم کار کنم و حال جسمی و روحیم خوب شود تا ازدواجی نو کنم با استاد و باخودمکینه و نفرت از رها را حل کنمشرایطم را درست کنمو امروز وکیلی دیدم که گریه میکرد و میگفت برادرم به من توهین کرد و او را رها کن و شکایت نکن...نمیدانم چندروزی مهلت میخواهم باخودم تنها باشم و راهم را پیدا کنمچقدر 1ماه فاصله از خانواده آدمها را عوض میکندمادرم زنگ میزد کجایی حتی فاطمه اظهار دلتنگی میکرد و من در حجم تناقضات که وقتی هستم، نیستمو وقتی نیستم هستمبه مادرم هم گفتم و مثل همیشه طرف آنها را گرفت...پیانو هم که هیچی... باز ازنوبه هرحال تابستان عجیبی بودشرایطی فراهم شد که نه دکترا نه معلمی قبول نشدم...زندگی همینه راهی نو میسازم قسمت من آلمان رفتن هست... و تلاشم را آغاز میکنم

چهارشنبه بیست و دوم شهریور ۱۴۰۲ ×× 23:25 ×× پارسیفال ××

من بینظرم.......

ما را در سایت من بینظرم.... دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 55 تاريخ: چهارشنبه 29 شهريور 1402 ساعت: 17:21

صفحه بندی