روز به روز از خودم و او دورتر میشوم...
شبیه وقتهایی که حالم بد بود و هیچکسی کمکی نمیکرد و کار میکردم و مرا نمیفهمید و تنها راه من، تنهایی بود...
دوری بود....
دوری هایی ناخواسته...
نشدنی....
سر هیچ و پوچ دعوا کردن....
درس نخواندن
باز هم آوارگی...
نمیدانم
پس فردا هم مشاوره...
ازدواج آری یا نه....
بغض بزرگی تا انتهای جهان....
به کجا پناه برم جز خود....
من بینظرم.......ما را در سایت من بینظرم.... دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 102