دختری تنها در خیابان 16 آذر

خرید بک لینک

گرفتار نحسی شدم

هرچی آب میجویم، تشنگی بیشتری نصیبم میشه...

تکلیف کار مشخص شد، دیگه نمیرم

چندجامصاحبه رفتم مشخص نشده هنوز

همچنان قرض و کلاسها به راهه

و مهمتر از همه با رحیم برای کار کتاب دعوا کردم و تمام...

بدهی هام دارند جونمو بالا می آورند

امشب بعد از شبی که با اشکان جلوی مترو میدون ولیعصر تموم کردیم و روزهایی که دق مرگ گرفته بودم برای سینا، بدترین شب زندگیم بود...

خسته تنها زخمی بیکس...

از انقلاب تا فلسطین تا کوچه طوس تا هتل اسپیناس گریه کردم

به اینکه شکستم بارها و بارها و

دقیقا فهمیدم معنای توکل بر خدا و راه افتادن را...

با کتابفروش های دیگر کار خواهم کرد

سایت خودم را کم کم راه اندازی میکنم

امیدوارم پول ماهانه دستم بیاد.. کار فردوسی برم

هق هق کنان رفتم 16 آذر زهرا را دیدم از شدت درد، سرما را حس نمیکردم

گریه کردم، رفتیم مترو نشستیم حرف زدیم

گفتم ما انسان نیستیم زهرا...

گفت میدونم

گفتم یه راهکار بده گفت نمیدونم ولی راهو خودت پیدا کن و قرصهای اعصابش نشونم داد...

50 هزارتومن بهم پول داد، اسنپ گرفت و من خوابگاه اومدم...

هی....

حرفی برای گفتن ندارم

زهرا رفیقمه روزهای سختم...

و من.... هیچی..

این دردها کی تموم میشوند؟

دیگر خدا، کارما، امید برای من مرده اند

اینها مفهومی مزخرف در سرما هستند...

همین...

ومن خردشده ای برای 500 تومن هستم

برای 200 تومن

که چه؟

چه کسی فکرش را میکرد منی که بخاطر اهدافم آمدم تهران آنقدر شکسته شوم... تسلیم وسکوت و خستگی...

این بود زندگي؟؟؟

نه عشقی

نه کاری

نه خانواده ای

نه خونه ای

نه شادی درونی

نه خود بودنی...

هیچ هیچ...

من بینظرم.......

ما را در سایت من بینظرم.... دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 108 تاريخ: چهارشنبه 20 اسفند 1399 ساعت: 14:17

صفحه بندی