یاد روزهایی افتادم که توی خوابگاه دلم خونه رو میخواست،
الان خونه ام و دلم خوابگاه رو میخواد
سرد وسنگ شده ام،بی احساس...اصلا حال نمیکنم با خونه و خونواده...
روز اول که اومدم احمد چنان دعوایی راه انداخت که تمام ذوق و شوق و بر نامه هام بهم ریخت
بدنیا اومدن بچه زینب و سروصدای وحشتناکشون
اصلا نفهمیدم چطور گذشت...
با حال فجیع و بد و داغون بالاخره تونستم با دوستم فاطمه کمی درد ودل کنم و آرومتر بشم
انگار مواقعی که نزدیک ماهانه میشه بیادش می افتم چون داغونتر میشم!
به هر حال گذشت
از فردا تا پنجشنبه آلمانی میخونم وامتحانش...
هفته آخر هم آیلتس رو شروع میکنم
باید هرروز هشت تا ۱۰ ساعت درس بخونم...کاش کتابخونه ها باز کنند...
از هرفردا برنامه هامو اجرا میکنم
راستی با شیرین وفاطمه تصمیم گرفتیم بریم ترکیه
احتمالا با پول جمع کردنمون بشه سال بعد،اما من خودم آذرتا بهمن حتما میرم هند...
جیپور،آگرا،دهلی،معابد،جایی که اشو هم بوده،احتمالا دوهفته وقت بگذارم...
نیتشو که کردم...
ببینیم چی میشه...
من بینظرم.......ما را در سایت من بینظرم.... دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 123