بغض پاییز 1402/

خرید بک لینک

بدم میاد از روزهای آخر آذر...

مثل آذرهای 2سال پیش شده...

سرد و یخی و غمناک و تلخ...

دعوا، بغض سخت، راه نیافتن، نشدن، نیامدن، نخواستن، کاستن، لجبازی، دوری، تلخی، کینه

با مادر و شیرین و فاطمهش، امشبم احمد آمد... خیلی تلخه...

باز هم به پاییز نفرت انگیز 1400 برگشت در توان من نیست... دو ساله با توام در هر درد و رنجی کنار تو آرام گرفته ام... نه میتوانم مهریه را کم کنم و نه زیاد کنم...

گفتم دیگه 50 تا کافیه

اما او میترسد از رفتنم تنها شدنش برباد رفتن و دردی دو چندان

اما من عدالت میخواهم، 20 تا کم است...

بین خانواده و تو تکه پاره شده ام...

همش اضطراب و نگرانی و ترس که زاده ی خانه و خانواده ام هست.. دعوا... رنجش...

تلخی، تنهایی، بی کسی، درد فهمیده نشدن...

چه خانواده ای دارم من.... خیر سرم میخوام ازدواج کنم.. هیچکسی دردودلهایم را نمیفهمد... احمد کنار کشیده... مادر حرفهایی میزند و زخم دلم را بیشتر میکند...

با هم گعده راه انداختند و ضدمن حرف زدند...

حالم ازشان بهم میخورد رفته اند کیفشو گشته اند

خیلی کار زشتی کرده اند... همه زندگیشو زیر و رو کرده اند... خیلی بی شعوری فاطمه... بعد هم ننه را پر کرده اند که سنش زیاده، خونه و ماشین نداره، و خونه بنامت بکنه، بیاد شیراز و.... نمیدونند من از دست خودشون فرار کرده ام..

برای فاطمه مینویسم و انفجار خشمم را ببیند و میفرستم

کاظم براشون هده خرید، پرتقال و غذا و عسل

احترام و.....

نمیفهمم چقدر بی انصاف اند و ننه را پر کرده و سمت من میفرستند و میگویند من مصداق مسخره کردن زه ا رای خاله ص نو برم... عجیبه... چقدر نادانند...

به سرم زده برم تهران...

دیوانه خانه اینجاست کنار خانواده ات باشی و نفرت در دل

تهرآن رهایی است....

کاش زودتر رهایی بیاید...

کاش آلمان بودیم و این مشکلات نبود

دوستی از ازدواج بهتر است

آنهم با این خانواده های مزخرف و سنتی ایرانی...

کاش آنقدر سنت زیاد نبود... کاش زودتر تو را دیده بودم.. کاش ایران نبودیم کاش ع ش ق ما را کافی باشد

کاش 30 سال کنار هم با شادی زندگی کنیم...

دعوا و خشم عمومی شده، علی هم زده توی دماغ زهرا... باورم نمیشه اصلا... وای یعنی زندگی اینجوریه که کسیکه ده سال میخواستی تو رو بزنه؟!

خدا کنه دماغش بد نشه نگران شدم

بیچاره به دردودلانی من هم گوش کرد

کاش پیشش بودن

دلم رفتن میخواد.. همین

خداکنایا راهو نشونم بده چندبار بگم

خدا خدا خدا

در عجیب ترین حالت ممکن در عمرم ب ای یک تصمیم هستم...

فاطمه

درجواب حرفهای دیشبت که اصلا کمک به من نبود و بدتر زخم زبون بود

حرفهایی که پشت سر من به ننه گفتی و باعث شدی قلبمو بشکنه و کینه و دشمنی راه انداختی

گفتی تاوان حرفهای ننه به زهرای خاله صنوبر من هستم

بدون اجازه کیفشو گشتی

آینده رو پیش بینی کردی و هر جور خواستی مشخص کردی رابطه من با اون چی میشه

آنقدر بغض و غم و گریه برام گذاشتی که حرفی برام نگذاشتی تا جوابتو بدم...

فقط مواظب حرفهات باش که نابود میکنه...

به خدا واگذارت کردم....

من بینظرم.......

ما را در سایت من بینظرم.... دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 57 تاريخ: پنجشنبه 23 آذر 1402 ساعت: 14:20

صفحه بندی