با دلی خونین و چشمانی اشکبار در خانه ی تو هستم..
دیگر به طور کامل از تو بریده ام...
هیچ جوره قبول نمیکنی
حتی دیگر شام بدون من میخوری!
فلسطین برای تو از من مهمترهست...
فلسطینت منم غرق در خون... غرق عشقی که دوسال است طول کشیده است و خودم را ثابت کرده ام...
و حالا تو نمیخواهی حتی قدمی برداری...
دیگر کنار میروم بی هیچ حرفی
فقط فردا برمیگردم پیش عیسی بیاد آن غروبی که آمدم موهایم را کوتاه کند...حال برای خداحافظی و برگشت راه رفته... من نخواستم قبول کنم... 1000کیلومتر هم آمدم تا برایم ثابت شود اما عیان شد..
فردا میروم فردوسی فروش پولهای... وسایلم را جمع میکنممیروم انقلاب پیاده روی... اگر زهرا آمد خداحافظی کنیم... و تمام... خداحافظ تهران...
راهی باز نمیبینم دیگر نوبت من نیست... نوبت اوست...
عجب عجیب بود.... چه چیزی میخواستم یاد بگیرم؟؟؟
دیشب خواب پدرم و احمد را دیدم..
احمد زیباتر شده بود
بابا هنوز هم معتاد بود اما معلوم بود ترک کرده است... فقط گفت دلم درد میکند... از بیابانی برگشته بودند...
خداحافظ عشق. خداحافظ تهران. خداحافظ انقلاب... خداحافظ 11 سال زندگی... خداحافظ روزهای عجیب...
.......
روزی می آیم و از 20 سالگی تا 33 سالگیم در تهران مینویسم...
من بینظرم.......ما را در سایت من بینظرم.... دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 86