امروز با خودم قرار گذاشتم بابت تمام اموالی که پیشم بودند به صاحبشان برسانم
اول رفتم خانهکتابدارمنیریه شیما نبود ولی حالم عالی بود
احتمالا اینستاگرامشو پیدا کنم و بگم کتابشو فروختم و چجوری بهش برگردونم
بعدش رفتم خوابگاهی که بدترین روزهای عمرمو در اونجا گذروندم و دست آخر رها شدم...
عجیب هیچی عوض نشده و بچه های دوسال پیشم هنوز بودند! دفتر خاطراتم نبود و من فقط اتو را گذاشتم و رفتم و دلتنگ تکتم شدم، حتی به بالا نرفتم تا هلیامو بقیه رو خبری بگیرم...
ایمان و شیما هم جوابی ندادند تا تسبیح مادر مهران رابدم...
کتابهایی که برای پرنیان میخواندم را خریدم و عجیب ما آدمها چقدر فرصت کمی داریم برای ماندن و بودن باهم و بعد خاطره ای و عد از چند سال فراموش میشویم...
خدایا شکرت مرا از آن جهنم و حصار نجات دادی و استاد را کنارم گذاشتی و الان هم در خانه خودم مینویسم....
11سال در بند و اسارت و دنبال خانه تا دست آخر، عشقی تو را رهایی بخشد..
میخوام تغییرات زیادی در زندگیم بگذارم..
زبان آلمانی
کتاب خواندن
ورزش
یوگا
نوشتن
موسیقی
تئاتر
خودشناسی
کار
تربیت مربی
زبان انگلیسی
مشاوره
روش اموزشی
پیداکردن دانشگاه آلمانی
امتحان زبان آلمانی
معنویت
غذا
خواب
س.ک..
و هرچه مرا بهتر میکند...
سه شنبه بیست و یکم شهریور ۱۴۰۲ ×× 1:5 ×× پارسیفال ××
من بینظرم.......ما را در سایت من بینظرم.... دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 55