از آن عصر های 5شنبه دلگیری است که در خوابگاه نشسته ام و حوصله پیاده رفتن را هم نداشتم...
دیشب با استاد کلی بحث و گریه کردم و بالاخره حرف دلم را هم زدم...
اگرچه تا حدی باهم خوب شدیم اما قلبی نه... دیگر دوست ندارم دستم را بگیرد وقتی حتی یک عذرخواهی هم نمیکند و میگوید همه چیز را با عقل میخواهد بنا کند....
من هم گفتم دیگر رابطه عاطفی نمیخواهم، فقط کمک و کارهای شرکت...
اگرچه هیچ امیدی به آینده در این کشور نیست و من در تهران فقط وقت تلف میکنم اما....
از شنبه برنامه ریزی جدی شروع میکنم به خواندن تا شهریور و حمایتهای یوسف را پیگیری میکنم و از دست نمیدهم، دیگر غروری هم نمانده...
فقط عقل و تلاش برای گرفتن آیلتس و رفتن....
روزها خواندن زبان
شبها اپلای...
امروز هم که خیلی سرد با استاد شروع کردم....
قلبم را با اشک گرفتم....
فردا میرم میدون مشق و گردش و موزه و....
ببینیم چه میشود...
خوابگاهم میمونم...
امیدوارم ماه بعد تبریز خوب باشد، کارهای شادی و آرامش و سلامتی وآرایش
بستن معامله با یوسف، پول زیاد و رابطه عاطفی خوبی برای من در راه باشد
جز رفتن و تلاش برای رفتن چیزی نمیبینم....
از شنبه میروم کتابخانه
♥ پنجشنبه بیست و ششم خرداد ۱۴۰۱ ساعت 21:18 توسط پارسیفال
من بینظرم.......ما را در سایت من بینظرم.... دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 198