سیه و سپید

خرید بک لینک

شب یلدای قرن من

امتحان آلمانی 52 از 100،فاجعه!

با هم اتاقی ها قهر

فردا کلاس انگلیسی دارم نخوندم

خوابم میاد ولی دوست ندارم ریخت بچه هارو ببینم

پولم تموم شده

غذا ندارم سردرد رفتم از گرسنگی امروز

فقط سیب زمینی آب پز و نو خوردم

ناهار فردا رو ندارم

درحد 5هزارتومن کرایه رفت و آمد دارم

بدهی وقسطام مونده

نمیدونم ماه بعد چی میشه

هنوز کارم مشخص نشده که استخدام بشم ولی دلم روشنه که میشم..

هنوز پول برام نفرستادن قرار بود 100 بدن

ولی غرورم نمیگذاره از زینب بگیرم

تنها امیدم امتحان آلمانی بود که دارم گرسنگی میکشم ولی یادمیگیری و کتاب بیشتر میخونم تا بخورم....

کتاب حکایت دولت و فرزانگی رو دارم میخونم...

نمیدونم وقتی برگردم مرور این روزا چی شدم....

ولی در گرسنه ترین و بی پول ترین مقروض ترین حالت ممکن هستم...

یاد شخصیت جوونک شبهای سپید داستایفسکی افتادم که خود منم. با پسری چند روزه آشناشدم... چنگی به دل نمیزنه ولی کاش حداقل امروزباهاش میرفتم بیرون آنقدر گرسنگی نمیکشیدم....

الانم پیام داد....

ای داد از آرزو

دل

عشق

هستی

اهدافم

آلمان من کجایی...

Ohne dich

عجب یلدایی بود...ناکه هیچی نداشتیم بخوریم فقط دعای زهرا بهم چسبید که سال بعد این موقع با شوهرت باشی.. مردم از خنده...

یاد بابا بخیر... چقدر مثل اون تنهام... بیمارستان نمازی سال 95....آخرین حرف ما... رفتنی هستی پدر وکسی به من نگفت....

و موقع مرگت آمدم فقط...

مطمئنم اگر خاک کردنت را میدیدم میمردم....

چندبار بیادت بودم وازت کمک خواستم اما انگار تو هم میگویی باید صبر کنی صبر کنی صبرکنید...

تا کی؟؟؟؟؟

آینده چه فرقی دارد با حالا و جوانی ها و مرگ آرزوها و امید هایمان...

خداحافظ پاییز قرن...

من بینظرم.......

ما را در سایت من بینظرم.... دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 106 تاريخ: چهارشنبه 20 اسفند 1399 ساعت: 14:17

صفحه بندی