سرکار روزمره ای میروم
سرماه حقوقی میگیرم
سخت کار میکنم و شبها وقت کمی دارم
آخر این ماه تمام قرضهای را میدهم
میگذرد، اما به سختی گذشته نیست... چون جان سخت تر شده ام...
کارم زیرنظر سیستم مردسالارانه ای هست وکاری جز اطلاعت نیست
شاید هم مدتی بگذرد بهتر شود...
بهتر است بگویم اگر تا 6ماه آینده بیرون نیایم حرام میشوم...
سایتم که آماده شود و پول رسان باشد، از اینجا بیرون می آیم...
اتفاقاتی عجیب در زندگیم افتاده
خدا و اعتقاد و مذهب را حذف کرده ام
انتظار از دیگران را داشتن به طور کلی حذف کرده ام
کلاس سلفژ میروم، به امیر خیلی نزدیک نشده ام، او نیز هم... بعید میدانم چیزی پیش بیاید... ولی بالاخره باید بداند دوستش دارم الان نه 6 ماه دیگر و پایان کلاس و رفتن برای آواز... نمیدانم او میگوید یا نه، ولی تشکر از او لازم است...
و بالاخره رویاهایم به حقیقت پیوستند...
من زمانی دراز معتقد بودم که صاحب روحی قدیمی هستم و در زمان قبل از انقلاب حتما یک زندگی داشته ام و این به این دلیل است که بسیار به آن دوران علاقه مندم، با آدمهای آن دوران در ارتباط بهتری هستم، حرفهای مرا بهتر میفهمند، من خود ظاهرا بسیار جوانم اما درونم شبیه لایه های درختان قدیمی است....شاید هم هزاره هایی را گذرانده ام
دارم دیوانه میشوم
دست خودم نیست
گرفتار شدم
بازهم عشق مرا در دام خود انداخته
حتی گفتنش مرا به وحشت انداخته
سرگردانم، نمیدانم این ماجرا چه میشود...
اما ایمان دارم که برای من در فرهنگ و ادبیات مفید است
برای من که همیشه مینوشته ام و کسی نفهمیده و مسخره شده ام
برای روزنامه نگاری هام
برای اینکه دوست داشتم روزی بنویسم بنویسم و بنویسم
چاپ کتاب و ترجمه...
زهرا رابط بین ما بود
اما الان اصلا دلم نلرزیده..
دیگر عشق به آن معنا برای من نیست...
اما دوست داشتنم نوعش فرق کرده است...
هیچ پایانش مشخص نیست... اما من در این راه گام برداشته ام... بلند و آرام و آسوده ام... حتی اگر به چیزی نرسم...
او میخواهد انتقامم را بگیرد از اشکان و تهامی
اومیخواهد عاشقش باشم
میخواهد من را باسواد و آدم حسابی و هنرمند کند...
میخواد معروف شوم
میخواهد از هر جنبه ای کمکم کند
تا الان هیچ چیزی هم از من نخواسته هیچ کمبودی ازش ندیدم هیچ چیز بدی که آزارم دهد را ندیدم
او آرامم میکند، یخ درونم را میشکند، حمایتم میکند، سنگ صبورم هست...
ویک زن چه لازم دارد، جز اینکه مردی دوستش داشته باشد و حمایتش کند و بتواند کنارش خودش باشد...
میخواهم خودم باشم
پر از اعتماد به نفس، کار کرده روی خود و شخصیتم، نویسندگی و بازیگری، صدایی رسا و آرتیست موثر....
گفتن این عشق آنقدر دیوانه کننده است که شبیه عشق داستانهاست، کاش میتوانستم بازگویش کنم....
به قول سیمین دانشور به کی سلام کنم؟
حتی اگر بروی، حتی اگر با زنی دیگر باشی حتی اگر در آغوشت دروغ به من بگویی حتی اگر تمام این خیالات و خوابها کوتاه باشند باز هم مثل فروغ و ابراهیم دل به این عشق میدهم... کنار تو هستم... قلبم هنوز به خروش نیامده اما دوستت دارم نه ابلهانه بلکه عادلانه و به اندازه
شاید هم رندانه مثال حافظ...
من بینظرم.......ما را در سایت من بینظرم.... دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 92