روایت قصه ی تمام شده...

خرید بک لینک

سینا سلام

میتونم تصورکنم توی خونه نشستی و مثل همیشه شادی وبا سگهات مشغول و اصلا یادت نیست که من کی بودم...

سه ماه میگذره که تموم کردیم،یادمه دو بار زنگ زدم و خواستم برگردیم و تو نخواستی صبرکردم تا آرومتر بشی شاید برگردی...

برنگشتی...

بعداز کلی صبر و انتظار امروز این پیامو دادم

الان این پیامو دادم نه از سر التماس و برگشتن

خواستم حرف دلمو بزنم،خواست آروم باشم و حرفامو بزنم،هیچ برگشتی وجود نداره اما من باید حرفامو میزدم چون دارم خفه میشم

خیلی سخت گذشت،انتظار اینجور تموم شدن رو نداشتم تو رو مردتر و بزرگتر از این میدیدم که بخوای این جوری ول کنی و بری...

انتظار دیگه ای ازت داشتم انتظار داشتم حالمو بپرسی دوماه افسردگی گرفتم مریض شدم اما بیمعرفت رفتی بی هیچ حرفی....

مردی رو تمام و کمال نشون دادی

رفتی که مثلا چی رو ثابت کنی؟

اینکه حتی بلد نیستی یه رابطه رو مدیریت کنی

بلد نیستی مثل آدم تموم کنی

بلد نیستی مساله ای رو حل کنی

فقط دنبال بهانه برای جدایی بودی؟همین؟

فرق تو با بقیه چی بود؟

سیناچی بودی تو؟

رابطه ما چی بود؟

این بود اون انسانیتی که تظاهر میکردی؟

سینا رابطه نزدیکی بین خودم و تو میدیدم

مگه من چی گفتم که انقدر سخت و ناگوار و بزرگ بود برات

حتی نخواستی رو در رو حرف بزنیم چرا مثل ترسوها رفتار کردی...

سینا خیلی بیمعرفتی

سینا دلمو شکستی

جواب این دلشکستگی رو خواهی دید...

سینا دوماه حالم بد و وحشتناک بود هر روز منتظر تماست بودم ،می اومدم تجریش تا شاید اتفاقی ببینمت

فکر میکردم برای هم خوب و کافی هستیم

مگه من چی کم گذاشتم ؟سعی کردم خوب باشم باهم شاد باشیم صادق و راست باشم احترام بگذارم

سینا من با اون حرف فقط خواستم میزان دوست داشتنم رو بدونم

بدونم چقدر منو میخوای

که فهمیدم ...با کلی غصه و درد و گریه فهمیدم...

تو برام با ارزش بودی مهم بودی

من چی بودم برات؟

سینا بخدا که هیچ انتظاری جز دوست داشتن و احترام ازت نداشتم

سینا

من قبول کردم این جدایی رو

اما این مدل جدا شدن سخت و سنگین بود برام

تو تا حدی شناخته بودی منو من احساساتی و آروم و درونگرام

تحمل این جدایی برام سخته اونم این مدل جداشدن...

چه شب و روزایی که منتظر پیامت بودم و گریه کردم غصه خوردم...

میدونم این پیاما جوابی نداره و جواب تو چیه

فقط حالمو میخواستم بگم،ولی این رسمش نبود رسم مردی نبود اینجوری کسی رو وابسته کردن و رها کردن

ساده است کسی رو وابسته کردن بدون احساسی و بعد رها کردن...

خاطراتمون منو رها نمی کنه...

دنیا بالاخره اینجور نمی مونه نتیجه رفتارتو می بینی...

سلام سینا

چند روزه منتظر جوابتم...جوابی نداری؟

جواب تلفنم رو هم ندادی چرا؟

حداقل به احترام روزهای خوبی که داشتیم جواب میدادی...

از ده مهر روزی نبوده که بیادت نباشم...همش منتظرت بودم...میخواستم خودت بیای نمیخواستم اجباری باشه...

سه ماه گذشته اما هنوز نتونستم فراموشت کنم...کاش این حجم بزرگ از دلتنگی هامو می فهمیدی...

هم من و هم تو درگیری های شخصی داشتیم اما کنارهم بودیم...

سینا این مدت من اجازه ندادم مردی بهم نزدیک بشه چون تو هنوز توی قلبم هستی...

این چندماه خیلی بهم سخت گذشت...خیلی...

من هنوز نتونستم با این جدایی کنار بیام همش خودم رو سرگرم میکنم اما بازم نمیشه...

این حرفها نشون از ضعفم نیست

من فقط دوستت دارم...

همین...

دوستت دارم سینا

ویه چیز دیگه میخواستم بگم:

دوست دارم ببینمت

من خیلی دیگه اینجا نیستم...دوست دارم این مدت با تو باشم

یا فقط یکباردیگه همو ببینیم...

خیلی دلم برات تنگ شده سینا...

سینا میتونستی درست تر تموم کنی ،جوری تموم کردی که هنوز آسیبهاش با من هست

انقدر خرد شدم که به سختی دارم خودمو جمع میکنم

دلشکستگی اینه که به راحتی بری و من احساس کنم بازیچه بودم

سینا این آدم فوق العاده ای که میگی هم احساس داشت بهت دوست داشت که اومدی توی زندگیش،میتونستی از اول این حرفها رو بزنی نه وقتی وابسته شدم وقتی که انقدر برام مهم شدی ول کنی بری

دوست پسر!!!هه هه

اتفاقا منم مطمئن شدم با کسی هستی تا حالا...

من بینظرم.......

ما را در سایت من بینظرم.... دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 123 تاريخ: شنبه 23 فروردين 1399 ساعت: 6:06

صفحه بندی