امسال ملی اتفاقات جالب برای من افتاد...
ارمنستان..زبان آلمانی...دوستی...خودشناسی
امروز حال عحیبی داشتم سکوت و آرامش دارم سعی می کنم آروم باشم خودمو بشناسم رفتارامو ببینم از چی عصبی میشم به چی حساسم و عصبانی نشدن...
حس خوبی که به آینده به آلمان و ارمنستان فکر میکردم
صحبت و درد ودل و همدلی با مینا و حمیده...
اینکه احساس کردم چقدر راهه آیا فاصله ها برداشته خواهد شد...؟؟؟
احسان همکلاسی ابتدایی قدیمی ام پیام داد که از یه معلم مدرسه واللللدوووورفففف پرسیده که چطوریه شرایطش و از ماه مارس اقدام کلاس زبان و ویزای کار میتونم بکنم...
خوشحالم و احساس میکنم اینکه باید برم آلمان...
اینکه راهم رفتن هست...
اینکه اگرچه راه تاریکه اما امکانپذیره...
احتمالا شهر اشتوتگارت رو برای کلاس زبان انتخاب خواهم کرد و بعدهم بدنبال شرایط کاری خواهم رفت که ایشالا اینطوری خواهد شد....
آینده مبهمه ترس از همه چی هست و مهمتر از همه تنهایی....
اما نشستن و تلف شدن بدتر هست...
امید و راه باز کردن...
راه باز است...
ببینیم چی پیش میاد
روزهای روشن با تلاش من معلوم خواهند شد...
زبان آلمانی رو ادامه خواهم داد تا راهها بازتر شوند...
و میدانم کسی نسبت به من اصیل و م
من بینظرم.......ما را در سایت من بینظرم.... دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 117