دیگر راهی نمانده است...

خرید بک لینک

بعد از دو سال و نیم به جایی رسیدیم که خودش گفت جدا بشیم بهتره...

دین، مذهب، نماز، اسلام، شعائر دینی چیزهایی که دو سال گفت و توجه نکردم و حالا میگوید اگر خواستی تنها دوست بمانیم....

راهی نمیبینم جز جدایی...

فردا میرود شمال

این چند روز خودم و خودم هستم...

میشینم فکر میکنم... تنها چیزی که باقیمانده است روح زخمی من است...

نمیدانم چه بگویم... دیگر امیدی نیست...

یا رومی رومی.... یا زنگی زنگی...

باید وسایلهامو جمع کنم.... مدارکم... کتابهام...

اگر راهی نماند، تا آخر هفته آینده میمانم بعدش میروم خانه...

تنها چیزی که از او میخواهم این است که:

یا خانه ای برایم اجاره کند

یا یورو ها را بدهد....

سهم من از این زندگی چیست؟؟؟

چقدر ازدواج را ساده گرفته بودم.... چرا انقدر جدی ندیدم... چقدر احمقانه دیدم امضا کردن را...

تمام شد...، راهی نمیبینم.... خیلی صحبت کردیم اما نتیجه ای ندارد...

خودم، خودم را گول زدم، به هوای تهران راحت زندگی کردن، به هوای آلمان رفتن...

اما راهی نیافتم هرچقدر صداقت داشتم الکی بود...

احساساتی ملغم از خود سانسوری که نتیجه ای نداشت...

بشینم با خودم فکر کنم... چه کنم....

او آدم خوبی است و زرنگ است چون هدفش را میداند و برای زندگیش برنامه دارد...

روزی بدون اینکه بگویم تنهایش میگذارم...

من بینظرم.......

ما را در سایت من بینظرم.... دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 11 تاريخ: شنبه 30 تير 1403 ساعت: 13:25

صفحه بندی