پاییز... آمدست...

خرید بک لینک

بالاخره پاییز شد

24 آذر میشه دو ساله که باهم آشنا شدیم و میخوایم ازدواج کنیم... میخوایم اما این همه شک.. تعللل... موانع... دو ماهه که میگه میاد.. دو ماهه که سر مهریه بحثمون شد... مریض شد نیومد.. گفت لباسم خوب نیست بارونه.. نیومد... دو هفته رفتم تهران باهم صحبت کردیم... اما هنوزم نیومده... گاهی دلم میگوید رها کن.... اما دست و دلم نمیتواند... باز هم زنگ میزنم..

مدتیست که شیرینوفاطمه میخوان خونه رو عوض کنندو شیرازبرن... امشب گفتم توی جریانات من خونه عوض نکنید.. اونم گفت حالا دوماهه که میخواهند بیاد و نمیاد خیلی ناراحت شدم و به ننه گفتم...

خیلی عصبانی هستم ولی بلند حرفامو زدم

اونم گفت بهم گفتی شاشو، درحالیکه هدفم مریضیش نبود و چقدر کینه ای هست...

فهمیدم هیچکس در این دنیا محرم نیست چه برسه به خانواده

میبینی... 8ماهه پولش دادم... حالا هم دستمزد اینه..

دیگه خونه برام قابل تحمل نیست

اون از فاطمه، اونم از احمد... اینم شیرین... ننه هم که هیچ وقت برام مادری نکرد...

بهش گفتم منو مسخره کرده...

این هفته هم که نمیاد... خیلی ناراحتم

قلبمو شکست هم شیرین هم کاظم

میدونم تقصیر محبت زیادیه خودمه

به دوتاشون زیادی سرویس دادم

فردا پولمو از شیرین میگیرم

کاظمم خودش باید زنگ برنا دلیل بیاره...

مخالف تحقیق هم هست....

شاید هم نشه... اینقدر که این کش میده..

دیگه واقعا برام هیچی مهم نیست

اگر د که فبها

اگر نشد دکترا کار میکنم

شده یه عقده توی گلوم

چقدر دیگه مایه بگذارم

بسه...

من بینظرم.......

ما را در سایت من بینظرم.... دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 46 تاريخ: دوشنبه 13 آذر 1402 ساعت: 23:45

صفحه بندی