بالاخره پس از بالاو پایین های بسیار اومدم خونه
هفته بعد میاد خونمون صحبت کنه با مادرم و اگر مادرم راضی بشود
از لحظه اول استرس و ترس و چیزهای دیگه را به من داد و دلمو شکست و گفت سنش زیاده!
میخوان خونه رو بفروشند و شیراز بروند!
احساس خوبی ندارم!
متوجهم نباید در این محیط مسموم بمانم اما میدانم کاظم هم باید کنار بیاید!
خدا مرا کمک کند
دکترا هم ثبت نام کردم معلمی هم...
خدا مرا از دست مادر و کاظم محفوظ بدارد و اگر واقعا ازدواج سرنوشت من هست انجام دهم... در غیر این صورت تمام...
پنجشنبه بیست و پنجم آبان ۱۴۰۲ ×× 8:28 ×× پارسی ××
من بینظرم.......ما را در سایت من بینظرم.... دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 81