
خیلی دلم میخواد بنویسماما نمیتونه انگار گیر کردند در گلویم...این هفته دیگه تکلیف ما روشن میشه...عروسک سازی در جمع دوستان و خونهی آقااای مساااااعددددد.....حالم خوب کرد تا 4سال آینده که مدرسمون بزنم، فضا بازتر میشود... امسال باز برمیگردم سمت تدریس و کار با بچه هازندگی چیه واقعا... جز دوستی بخوانید...
ادامه مطلب
کاش راهی پیدا میشدبیش از گذشته دوریم و راهی جز جدایی نمیبینیم...هیچوقت مثل الان کمک لازم نداشتمرهایش کنم یا با او بمانم؟هیچ مشاور و دوستی و حتی خدا راهی نشانم نمیدهدحرف عجیبی دیروز زد... خیلی عجیب... آنقدر عجیب جز نماندن چیزی مرا بیاد نمی آورد...او گفت چکی برای تضمین مهریه به اجرا نگذاشتن بده...نمیتوانم باور کنم...حالم از همه چیز به هم میخورد...جمعه هم امتحان دکترا دارم....مجبورم تا آخر اردیبهشت تهران بمانم جایی ندارم و حالا خیلی سخت گذشته... عروسی زهرا هم نتوانستم برم بخوانید...
ادامه مطلب
بالاخره نتایج اومد و خوشحالم حرف دلم رو پس از 1سال ونیم به استاد زدم... خوشحالم تبریز قبول نشدم و دانشگاه آزاد هستم و مطمئن هستم این راه من نیستبالاخره حرف دلم رو زدم که امسال آلمانی بخونم و بعدش بریم... یکشنبه پنجم شهریور ۱۴۰۲ ×× 23:14 ×× پارسیفال ×× بخوانید...
ادامه مطلب
6ماهه خیلی تغییر کردم و سختی ها مرا نرم کرد، سختی های رابطه را میگویم... رابطه یعنی کنار آمدن.. تغییر کردن بخاطر طرف مقابل... مسئولیت پذیری، دیگر تنها نبودن، کنار آمدن، آستانه تحمل را بالابردن، سخن، بحث، استدلال و... چقدر جالب و سخته.... دوستی، عشق، رفاقت، خوشی... سختیها سخته خوشیها عالی... بقول زهرا وابسته شدم ولی رشد کردم.... و استاد منو مدام ارزیابی میکنه و با عقل تصمیم گیری میکنه مثل من نیست، من وابسته پول و غذا و... شده ام.... آه.... باید رابطه رو کمتر کنم... بیشتر به خودم فکر کنم... کنار خ...
ادامه مطلب