
از آن عصر های 5شنبه دلگیری است که در خوابگاه نشسته ام و حوصله پیاده رفتن را هم نداشتم...دیشب با استاد کلی بحث و گریه کردم و بالاخره حرف دلم را هم زدم...اگرچه تا حدی باهم خوب شدیم اما قلبی نه... دیگر دوست ندارم دستم را بگیرد وقتی حتی یک عذرخواهی هم نمیکند و میگوید همه چیز را با عقل میخواهد بنا کند....من هم گفتم دیگر رابطه عاطفی نمیخواهم، فقط کمک و کارهای شرکت... اگرچه هیچ امیدی به آینده در این کشور نیست و من در تهران فقط وقت تلف میکنم اما.... از شنبه برنامه ریزی جدی شروع میکنم به خواندن...
ادامه مطلب