
دیشب بخاطر صد هزارتومن دیگه باهاش قهر کردم و تموم کردم، این اواخر دعواهای پایان ناپذیری داریم... نوید خوبی نیست... مسائل حل نشده... میخواد اونی بشم که میخواد... منم سرسخت... مینا جواب نداد... نفسم بالا نمیاد... یک دنیا بغضم... چقدر سخت میگذره سادگی کردم خودمو کوچیک کردممیخوام اعتراف کنم بخاطر موقعیت آلمان اومدم ساختم کنار اومدم حرفهاشون قبول کردم جهان رو از منظر یک مذهبی دیدم خواستم آغوش و امنیت رو تجربه کنم... خودم باشم نه کمی جمع رو یاد بگیرم نوازش بشوم محبت ببینم.... دو سال ونیم کردم و نشد نخ...
ادامه مطلب
خیلی دلم میخواد بنویسماما نمیتونه انگار گیر کردند در گلویم...این هفته دیگه تکلیف ما روشن میشه...عروسک سازی در جمع دوستان و خونهی آقااای مساااااعددددد.....حالم خوب کرد تا 4سال آینده که مدرسمون بزنم، فضا بازتر میشود... امسال باز برمیگردم سمت تدریس و کار با بچه هازندگی چیه واقعا... جز دوستی بخوانید...
ادامه مطلب
مادر بزرگ هم از دنیا رفت...عجیب و خاص بود، زنی مثل خودم که غرورش اجازه کمک گرفتن را نمی داد. خودش دست تنها بچه هایش را بزرگ مرد. عاشق دایی بهااار بود و عاشق نوووه اش عباااس...خیلی به ماسرنمیزداما وقتی میامداثرگذاربود.چندباری آمده بود خانه مان و بار آخر دلشکستگی داشت ورفت.. از حرف بچه زینبو از حرف ماها ولی دلگیر نبود دیگر... بارآخرهزینه دارویش را دادم وبازبحاطرآسم لعنتی بستری شد و خودش هم میخواست برود... حالادیگرکنارآقام دیدار است...دیگرکناردو فرزند وهمسرش برادرش که نمیدانست اوهم مرده.... خدابیام...
ادامه مطلب
کاش راهی پیدا میشدبیش از گذشته دوریم و راهی جز جدایی نمیبینیم...هیچوقت مثل الان کمک لازم نداشتمرهایش کنم یا با او بمانم؟هیچ مشاور و دوستی و حتی خدا راهی نشانم نمیدهدحرف عجیبی دیروز زد... خیلی عجیب... آنقدر عجیب جز نماندن چیزی مرا بیاد نمی آورد...او گفت چکی برای تضمین مهریه به اجرا نگذاشتن بده...نمیتوانم باور کنم...حالم از همه چیز به هم میخورد...جمعه هم امتحان دکترا دارم....مجبورم تا آخر اردیبهشت تهران بمانم جایی ندارم و حالا خیلی سخت گذشته... عروسی زهرا هم نتوانستم برم بخوانید...
ادامه مطلب
بالاخره نتایج اومد و خوشحالم حرف دلم رو پس از 1سال ونیم به استاد زدم... خوشحالم تبریز قبول نشدم و دانشگاه آزاد هستم و مطمئن هستم این راه من نیستبالاخره حرف دلم رو زدم که امسال آلمانی بخونم و بعدش بریم... یکشنبه پنجم شهریور ۱۴۰۲ ×× 23:14 ×× پارسیفال ×× بخوانید...
ادامه مطلب
آه آه آهخاطره ها، حرف ها، دردهاانقلابی به گلوی سوخته و حرفهای بر زبان نیامدهلبت کجاست که خاک چشم به راه است...xa0و دردهای ناگفته و مانده شده در عمق غریبانه ی یک ملت..و درد و لذتی درآمیخته در شکم...سخت جانفرسا و بزرگفریادی خفتهچشمهاخاکهادردهادرد هم آغوشیدرد بزرگ شدن در 25سالگی،در 29 سالگیخوابیدن و فراموش نکردنتمام نشدن عمیق ترین حافظه هاو رفتن و رفتن و رفتنقربانت شومچه از تو ماندهدرد و اشک و حسرتکاش میدانی بودم شبیه انقلابآنوقت آرام آرام از آن بالا میرفتمو آزادی ام... عشقم.. بدنم... را از زندگی...
ادامه مطلب
از رفتن به خونه همیشه بدم می اومد..از ۱۴ سالگی...وحالا که سی ساله شده ام دلیل این همه فرار را میدانممیدانم میدانم که بدنبال چه بوده ام....محبت،توجه،افرادی با سطح بالای فرهنگی و دانش،خانواده ای گرمتر.....
ادامه مطلب