
بعد از دو سال و نیم به جایی رسیدیم که خودش گفت جدا بشیم بهتره...دین، مذهب، نماز، اسلام، شعائر دینی چیزهایی که دو سال گفت و توجه نکردم و حالا میگوید اگر خواستی تنها دوست بمانیم.... راهی نمیبینم جز جدایی... فردا میرود شمالاین چند روز خودم و خودم هستم... میشینم فکر میکنم... تنها چیزی که باقیمانده است روح زخمی من است... نمیدانم چه بگویم... دیگر امیدی نیست... یا رومی رومی.... یا زنگی زنگی...باید وسایلهامو جمع کنم.... مدارکم... کتابهام...اگر راهی نماند، تا آخر هفته آینده میمانم بعدش میروم خانه... تنها...
ادامه مطلب
آه آه آهخاطره ها، حرف ها، دردهاانقلابی به گلوی سوخته و حرفهای بر زبان نیامدهلبت کجاست که خاک چشم به راه است...xa0و دردهای ناگفته و مانده شده در عمق غریبانه ی یک ملت..و درد و لذتی درآمیخته در شکم...سخت جانفرسا و بزرگفریادی خفتهچشمهاخاکهادردهادرد هم آغوشیدرد بزرگ شدن در 25سالگی،در 29 سالگیخوابیدن و فراموش نکردنتمام نشدن عمیق ترین حافظه هاو رفتن و رفتن و رفتنقربانت شومچه از تو ماندهدرد و اشک و حسرتکاش میدانی بودم شبیه انقلابآنوقت آرام آرام از آن بالا میرفتمو آزادی ام... عشقم.. بدنم... را از زندگی...
ادامه مطلب