
بعد از نزدیک یکماه و بیست روز بالاخره اومدم تهران... خونه ی یار هستم... عصر قراره زهرا رو سورپرایزش کنیم و کافه بریماومدم تهران تاکارگاه نویسندگی شورا شرکت کنمتولد زهرا کنارش باشمیوروها و دلارهامو بفروشم(ایشالا بتونم 200 تا ازش بگیرم) بالاخره تکلیف رابطه مون رو مشخص کنم... صدام زد بیا خوشگل.. برم صبحونه.. باز همخدایا چنان کن سرانجام کارتو خشنود باشی و ما رستگار... بخوانید...
ادامه مطلب